تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


فک نکنم بشه با صد تا دریا، این همه نفرتُ بشوری از من!  

بچه که بودم خیلی خیلی از آمپول میترسیدم، اینقدر کولی بازی درمیآوردم سر یه آمپول زدن که حد
نداشت، حتی یادمه یه بار که دیگه خیلی هم بچه نبودم و گلوم بشدت چرک کرده بود برای زدن یه
آمپول پنی سیلین دکتر رو نیم ساعت معطل کردم و هار هار گریه کردم، ولی وقتی آمپول رو میزدم و
تموم میشد انگار تازه متولد میشدم، مـثل اینکه یه جنگ رو برده بودم، مامانم میگفت: دیدی؟ تموم
شد. بیخودی ترسیدی!
***
 

ادامه مطلب  

طنز واقعی .خاطره ای از خودم  

خب به عنوان اولین مطلب یه خاطره ی واقعی طنز از خودم می ذارم امیدوارم خوشتون بیاد .
خب من چون خیلی خجالتی هستم معمولا استرس می گیرم و سوتی هم تا دلتون بخواد می دم خخخخخخخخ
چند سال قبل در مطب یه خانم دکتر به عنوان منشی مشغول به کار شدم. چند روز که گذشت قرار شد خانم دکتر به من تزریق آمپول رو یاد بده  تا بتونم به بیماران آمپول بزنم.
منم که استرسی ...خلاصه گذشت و بعد از دو سه بار گفت این بار مریض اومد تو آمپولش رو بزن . منم گفتم باشه.
نشسته بودم که یه خان

ادامه مطلب  

دگزامتازون و ارتفاع  

نگاهی کوتاه به  آمپول دگزامتازون :
آمپول دگزامتازون دارویی است که توسط اکثر کوهنوردان در کوهستان جهت پیشگیری و درمان علائم بیماری ارتفاع بکار می رود  این آمپول از نظر علمی جز دسته کورتیکو استرویید ها (کورتون ها) طبقه بندی میشود داروی خوبی در کنترل سردرد و استفراغ ناشی از ارتفاع است . بصورت قرص و آمپول در بازار وجود دارد که در کوهنوردی بیشتر از آمپول آن استفاده میشود. از عوارض آن می توان به آسیبهای معده و افزایش فشار خون اشاره کرد که بطور کل

ادامه مطلب  

آی کتفم  

من مطمئنم بلایی عظیم سرِ کتفم اومده وگرنه یه گرفتگی ساده و همیشگی و رفع اون با آمپول شل کننده عضله و این جریانات، چرا باید سه هفته یعنی سه تا پنجشنبه متوالی ادامه پیدا کنه و حالا من از درد آرنج و بازو کبود بشم و آخ نگم که مبادا ببرنم اورژانس دوباره و ... نه که من از آمپول بترسم! نه به جان بی جانم. دکتر هم که محرمه و بیمارستانم کلاً مکان مقدسیه... فقط یکی منو روشن کنه که سرِ کتفم چه بلایی اومد و نفهمیدم؟

ادامه مطلب  

امروز شنبه اس  

سلام گلای من خوبین همه؟ منم خوبم میگذره. امروز بیمارستان به شدت شلوغه استاد رفتن اتاق عمل انترن و رزیدنتا بخشو گرفتن دستشون انگار ما هم بچه دبستانی هستیم داریم دنبالشون می دو ایم اینور و اونور. خسته شدم انقدر بدو بدو کردم از صبح تو اورژانس بودم الان اومدم بالا خسته شدم همه مریضن نمیخوان خوب شن نمیخوان دارو بخورن نمیخوان آمپول بزنن خسته ام کردن حالا بقیه رو درک میکنم که وقتی میگم نمیخوام نمیخوام چقدر اذیت میشن. از پیر مرد 70 ساله بگیر تا بچه 4

ادامه مطلب  

تخفیف ویژه 50 درصدی کتاب آمپول استرس  

تخفیف ویژه 50 درصدی کتاب آمپول استرس
ضمن عرض تبریک عید سعید فطر به اطلاع می رساند کتاب آمپول استرس فقط به مدت پنج روز با قیمت استثنایی عرضه می گردد.
شما می توانید با کلیک روی عکس زیر وارد صفحه نسخه چاپی کتاب آمپول استرس شوید و آن را تهیه کنید.
نسخه چاپی: 22000 تومان »»»  11000 تومان
نسخه الکترونیکی: 11900 تومان  »»»  5900 تومان

ادامه مطلب  

76  

آخ.. 
دیدی حرف بابا رو جدی نگرفتم؟؟؟
دیروز  که آمپول زد.. گفدم چرا آمپول زد درد نمیکنه؟! گف فردا نتیجشو میبینی 
الان دارم میبینممممم... مث اردکا لنگ میزنم.. انقده درد گرفتههه.. اوپس.. 
 
 مامان گوشیشو نبرده... فعلا در حد کامنت ج دادن آنم. هر به ربع یبار میام مدیریت وبم.. 
آرش.. دستاش... :(
آخی.. چه اون پسره تو عکست بانمک و ناز بود.. کیا بودن؟! 

ادامه مطلب  

 

 
دلم بی هوا ، هوایت را می کند . . . هوای تو ، تویی که هیچ وقت هوایم را نداشتی ! . . . به خاطر خاطره هایت ، خاطرت در خاطرم ، خاطره انگیز ترین خاطره هاست . . . . . . به اندازه دیوونه های دیوونه خونه ، دیوونه وار دیوونتم دیوونه ! . . . دستم را بگیر . . . ! ببر . . . ! به دور دست هایی که در دسترس هیچ . . . ! دستی نباشم . . . ! . . . زندگی زیباست ، که گاه خاطره ای در میان خاطره ها ، خاطره ی خاطره ها می گردد . . .

ادامه مطلب  

خاطره آناهید جان  

سلام.دوستان من دوباره خاطره ساز شدم.میخوام براتون تعریف کنم.راستی نظر فراموش نشه.بریم سر خاطره

ادامه مطلب  

خاطره آوا خانم  

سلام خدمت دوستان گلم آوا هستم یک بار خاطره گذاشتم این خاطره مال وقتیه که من 10 سالم بود مادر و پدرم به حج واجب مشرف شده بودن (انشاالله قسمت همه ی دوستای گلم بشه )من وتو مدت یک ماه خونه دایی جونم بودم اون سال خیلی برف اومد و مدرسه ها به مدت یک هفته تعطیل شد ولی از شانس بدم روز آخری که رفتیم مدرسه من سرما خوردم بچه های داییمم مریض بودن دیگه بد تر خانوادگی سرمارو خوردیم دختر داییم یک سال از من کوچیک تره و خیلی با هم جوریم روز اول مریضی به هر سختی گذشت

ادامه مطلب  

خاطره نرگس خانم  

سلام نرگس هستم اومدم خاطره آمپول خوردن آرش رو بزارم ممنونم که برای خاطره قبلم نظر گذاشتید (دوست دارم اگه انتقادی از من دارید لطف کنید و بگید ممنون می شم )خوووب اینم خاطره : من سرما خوردگیم چند روزی طول کشید و آرش از من سرماخوردگی رو گرفت (نه که سنگین بود ) ولی از اونجایی که می دونست من مثل گرگ زخمی هستم و دنبال تلافی به روی خودش نمی آورد که مریضه منم اذیتش می کردم (بد جنس نیستما ولی خیلی قیافش باحال می شد )عصر ها هم دیر تر می اومد خونه تا کمتر در خ

ادامه مطلب  

خاطره کیان 2  

نمیدونم این خاطره هنوز توی وبلاگ اصلی مونده یا نه . اما بعلت داشتن وجه مشترک با اینجا دویاره تعریفش میکنم
دختر یکی از فامیلا که تقریبا 7-8 سالش بود مریض شده بود و دکتر براش آمپول نوشته بود . اون روز هم مهمونی اومده بودن خونه ما. حالا این حاضر نشده بود آمپولو بزنه و حالش بد شده بود. مادرش حالا اصرار داشت حتما آمپولشو بزنه. به خالش گفته بود بیاد آمپولشو بزنه. اما اون همکاری نمی کرد. منم صدا کردن تا بهشون کمک کنم. مامانش دستاشو گرفته بود و منم پاهاشو

ادامه مطلب  

خاطره  

خاطره هایم ورق زدنی ست....دلتنگی هایم خاطره های زیادی را به یادم می آورد...گذار زندگی گاهی غمگینم می کند,چه شد و چه گذشت...!حتی دلتنگ این می شوم گاهی خاطره بسازم
اکنون خاطره های ساختگی ام از آن خودم است,تنهایی و تکرار و سکوت...خاطره های سنگینی را پیش رو دارم
راه چاره را نمی دانم تنها این را می دانم زندگی همچنان می گذرد...!
 

ادامه مطلب  

 

همشیره ی اینجانب به همراه داماد خانواده  و نوه ی کوچولوی سه و نیم سالمون میرن دکتر..
البته بچه رو بردن دکتر.خلاصه بنا رو این میشه که دختر کوچولوشون یه آمپول کوچولو نوش جان کنه ....
خلاصه از اینا اصرار و از بچه انکار..
هیچی دیگه مجبور میشن سه نفری با آقای دکتر محترم دست و پای بچرو بگیرن و بزور سوزنو تو پاش فرو کنن..
...بگذریم که چقد بچه گریه میکنه و دست و پا میزنه و گریه و التماس کار خودشونو میکنن و .......دزززززز  آمپول زده میشه .
سوزنو که در میارن و یکم

ادامه مطلب  

 

آذر فصل ماه خوبی نیست، یاد آور هزاران خاطره ی تلخ و شیرین..
شاید هم ماه خوبی ست، با هزاران خاطره ی شیرن و تلخ...
خاطره هایی رسوب کرده بر دل و ذهن آدمی مثل من (اگر باشم)... و مگر چقدر توان دارد این جان؟ جان من برای این بار توانی ندارد

ادامه مطلب  

حس  

نمیتوانم با دست بنویسم
با دل می نویسم
بی هدف نمی نویسم، هرگز
به احترام خاطره ها می نویسم
اما حیف که خیلی از خاطره ها را نمی شود جار زد
پس چه طور زندگی کنم
با انباری ازخاطرات و احساسات سرکوب شده چه طور زندگی کنم؟؟؟
با انبوهی از حرف هایی که باید یکجور از دلم بیرون بریزم ولی اجازه ندارم چه طور زندگی کنم؟؟؟
هیچ کس نمی تواند قدرت به کار بردن احساس را از من و تخیلم
از من و احساسم
از من و قلمم
و صفحه وبلاگم بگیرد
خاطره ها تکرار نمیشوند
ولی احساسی را که

ادامه مطلب  

 

سلام اینجا برف اومده هوا خیلی سرده ولی من در اتاق نشستم بخاری گرم لیوان چای داغم تو دستمه . راستی اون روز که حالم خیلی بد بود با مامانم رفتیم دکتر . دکتر بعده کلی معاینه میخواس آمپول بنویسه دیگه من انقد قسمش دادم انقد التماس کردم قبول کرد البته دکتره از آشناهامونه به خاطره اون. پس فردا آزمون دارم راستش خیلی دلم میخواد نرم یه چن تا درسو نتونستم تموم کنم خیلی استرس دارم دلم میخواد با یکی درد ودل کنمهیشکی نیس هیشکسو ندارم تک فرزندی ام مصیبتیه ها.

ادامه مطلب  

م  

چرا منا نفرین میکنی.شما دعواتون میشه من چه کارم.
بیا برو الکی احساسی نشو زنا همه مث همن.زنتم که خدایی من دیدمش خوب بود هر چی هست تقصیر خودته.
منم اوضام بدجوری خرابه.این ماه آمپول زدم که نتیجه نداد.نمیدونم چرا زندگی سر لجشا با من گذاشته.

ادامه مطلب  

کارای اعزام  

سلام
برای آمپول زدن برای خدمت که چهار شنبه نتونستم جاشو پیدا کنم برم بزنم افتاد شنبه
از دیروز داشتم تصمیم میگرفتم که امروز رو زدود برم دنبال کارام و انجام بدم
صبح با بابام رفتیم بعد صبحانه اون کارای خودشو انجام داد بعد من رفتم پلیس بعلاو ده که آدرس تزریق خدمت رو بپرسم، پرسیدم رفتیم داشت پرستار توضیح میداد بعد هممون رو فرستاد پذیرش من برگه هارو جمع کردم و دادم به پرستار بعد پرستار اسامی رو خوند من اولین نفر بودم رفتیم آمپول کزار و مننژیت رو ز

ادامه مطلب  

برگزاری مسابقه خاطره نویسی  

نوشتار، بیانگر قصدو نیت آدمی است.                       (حضرت علی ع)  به مناسبت  بیست چهارمین هفته کتاب در محل کتابخانه عمومی الیرز مسابقه خاطره نویسی  با موضوع بهترین خاطره من از کتاب و کتابخانه برگزار میگردد. مهلت آثار 1395/9/13 میباشد.

ادامه مطلب  

مریض شدم  

سلام بچه ها بدجوری سرما خوردم اصن سرمو نمی تونم تکون بد عین بمب ساعتی شده انگار .  تو این گیر و دار درس فقط مریضی رو کم داشتم دیشب تب ولرز گرفته بودم   نمی دونم چیکار کنم. مامانم میگه عصری  میریم دکتر ولی من گفتم با یه قرص خوب میشم. از آمپول وحشت دارم از بچگی همین طور بودم. وای خدایا این طور که معلومه حالا حالا ها  مریضم. از یه طرف درسا میمونه از یه طرفم میترسم برم دکتر. بد وضعیتیه. مامانمم که دیگه ول کن نیست. خودمم می دونم آخرشم نمی تونم از این آمپ

ادامه مطلب  

11- خاطره بازی  

هی اینجا رو یادته?...اینو ببین!!!... اونا رو یادته؟ ...یادته اینجوری گفتیم..!؟ یادته اینجا رفتیم...?! وای یادته اون روز...?!اینجارو..یادته چقد خندیدیم؟!...وای یادته چیکار کردیم؟!
یادته؟!...
.... یادته؟!
....یادته؟
چقدر با گوشه گوشه اینجا خاطره داشتیم...از صبح تا غروب...هر گوشه ای رو که دیدیم یاد اون روزا و اون آدم ها افتادیم.. .
چقدر الان واسه خاطره ساختن پیر و دلمرده شدیم!!!
چقدر خاطره بازی دلگیره...اولش میخندی...بعد میگی یادش بخیر...بعد دلت میگیره!
 

ادامه مطلب  

خاطره فروشی  

بشتابید بشتابید
حراج واقعی اینجاست
یه گونی خاطره آورده ام برای فروش
شک نکنید لنگه این خاطرات را هیچ کجا نخواهید یاقت
نگاه کنید این خاطره گران است اگر، اما تازه است و ناب مال همین امسال است
بفرمایید خانم از کدام یک خوشتان آمده سر قیمتش چانه میزنیم
جنس جدید نه، هر چه هست همین جا پهن کرده ام ،کل بار همین است
نمیخواهید بروید کنار مشتری جلوتر آید
باور کنید اگر قصد رفتن نداشتم نمیفروختم بعضی از خاطرات را
جوپ حراج زدم به مالم
سود حاصل از این دست فر

ادامه مطلب  

 

شب است و هوا منتظر باران است
وقت خواب است و دلم پیش تو سرگردان است
شب بخیر ای نفست شرح پریشانی من
ماه پیشانی من دلبر بارانی من
.
.
.
.
کابوس نبودی که رهایت بکنم
از خاطره عشق جدایت بکنم
آنقدر عزیزی که دلم می خواهد
هر چیز که دارم فدایت بکنم
.
.
.
.
هیچ وقت عاشق کسی که میدونی برای تو نیست نشو
چون یه روز میره بعدش تو میمونی و یه کوه خاطره و غم
.
.
.
دل من میگیرد
از همان آنهایی که به یکباره و بی هیچ آنی
ناگهان می اید، در دل آدمکی گل عشق میکارد
و سپس در گذر خاطره

ادامه مطلب  

خوبي غم انگيز  

توی خاطره هام همه چیز خوب است ، لجم می گیرد از این همه خاطره ی خوب ! پی مرافعه ای ، جنگی ، قهری ، کدورتی چیزی می گردم تا بگویم مرده شور دوست داشتنم را ببرند الهی ! تو چنان خوبی ات غم انگیز است اما ، که خفه می شوم آخرش توی خاطره هات که یقه ام را ول نمی کنند !

ادامه مطلب  

37  

فکرمیکنم بالاخره کبد هم آدم است
و حالاکه روزی 10 وعده دارویی از قرص و شیاف و آمپول برایش می فرستم
بالاخره جایی خسته می شود و کم می آورد
و پوستم را مورد حمله قرار می دهد...آن هم چه جور!
آن روز در سرخی و داغی و خارش پوست خود سوختم و دعا کردم فقط جنینم سالم باشد......

ادامه مطلب  

ال کارنیتین ۳۰۰۰ الیمپ  

کار آیی: – بیشترین مقدار ال- کارنتین در قالب آمپول خوراکی – کاهش دهنده وزن و بافت ها چربی – تامین کننده ال-کارنتین برای گیاهخواران – با مقدار دوز اضافی ویتامین ب ۶ – افزایش دهنده مقاومت سیستم دفاعی بدن
طرز مصرف : نصف آمپول خوراکی (۱۲٫۵میلی لیتر) را دو بار در روز تقریباً ۳۰ دقیقه قبل از غذا یا تمرین بدنی مصرف بنوشید. پس از باز کردن، آمپول را در یخچال قرار داده و طی ۲۴ ساعت مصرف کنید. قبل از مصرف تکان دهید. از مقدار دوز روزانه حدشکنی نکنید. مکمل

ادامه مطلب  

خاطره  

یه خاطره همش خاطره میمونه چه شیرین چه تلخ یه حس خوب یا بد به دلخوشی یا درد اما خوشحالم از گذشته خودم خوشحالم از اون ارزو های که داشتم و حالا دیگه قابل دسترس نیست از زندگی که داشتم از تجربه با تو بودن خوشحالم خیلی خوشحالم که فقط یه خاطره نیستی از این خوشحالم برام شیرین بود لحظه های با تو بودن یه حس فوق العاده بود یه دلخوشی واسه زندگی حالا که تنهام فقط دلخوشیم شده همین بیای و جون بگیرم ترنم یه کاری کن حداقل یه هفته پیشم باش دارم دق میکنم ترنم بعد

ادامه مطلب  

چند خط عمیق تا غروب!  

-خیلی بد آمپول میزنی خانوم !
-چشم میام پیش شما دوره می بینم !
-جدی میگم ! بابای من یه عمره بهمون آمپول می زنه انقدر آدم دردش نمیاد !
-آره راس میگی شما ! من از سر چهارراه آمپول زدنو یاد گرفتم !
مشتاق شدم برم ببینمش . 
چندین بار ضرب دست همین خانم پرستار که یه خانم مسن و عبوسه رو تجربه کرده بودم ولی جرات نداشتم چیزی بهش بگم . 
بعدش گفت : 
-میشه پتنسمان دستمو عوض کنید ؟ 
-چیکار کردی مگه ؟ 
-یکمی شیطونی کردم . 
دیگه نمی تونستم پشت پرده بمونم . یه چیزی منو میکش

ادامه مطلب  

خاطره سارا خانم  

سلام، الان که این پست و میذارم توتختم دراز کشیدم و دارم از درد جای آمپولا جون میدم... دو روز بود که زیر گلوم یه برآمدگی دراومده بود و سرگیجه و بدن درد شدید داشتم میترسیدم برم دکتر که نکنه خطرناک باشه تا اینکه درد بهم فشار آورد و مطمئن شدم توده سرطانی نیست و رفتم دکترتوی یه درمانگاه خصوصی، خلوت بود سریع رفتم پیش پزشک که یه خانم مسن بودگفتم شرایطمو معاینه کرد و گفت تو اینهمخ دردو چطوری تحمل کردی آنژین چرکی شدی... گفتم کارم خیلی زیاده نتونستم به خ

ادامه مطلب  

حلالیت  

گاهی اتفاق ها توی زندگی آدم هست که خواه ناخواه تا آخر عمر روی دیواره زلال چشم ها حک می شوند و همیشه جلوی چشم ها رژه می روند. اتفاق های خوب و بدی که یادها و خاطره های آدم هایی را تا آخر عمر توی ذهنت انبار می کند و مثل بعضی از فایل های سرتق توی کامپیوتر و گوشی موبایل قادر به حذفشون نیستی حتی با گرفتن همزمان شیفت و دیلیت! اتفاق هایی که حتی توی بهترین نقاط دنیا هم که باشی (منظورم نجف، کربلا و سایر مکان های عزیزمان است) آن خاطره ها را می آورند جلوی چشما

ادامه مطلب  

 

.تاثیر بعضیا تووی زندگی آدم، بیشتر از یه اسمه، بیشتر از مدت حضورشونه. انقدر زیاد كه یه روز به خودت میای و می‌بینی، همه‌ی فكر و ذكرت شده یه نفر!شاید اون یه نفر، هیچوقت نفهمِ كه باعث چه تناقضی تووی زندگیت شده، اما تو می‌دونی كه اون، تنها دلیل تنهاییت بوده و تو، تووی همه‌ی تنهاییات به اون پناه بردی... آرزو دادی... خاطره گرفتی!.آدما، با آرزوهاشون به دنیا میان،با خاطره‌هاشون می‌میرن.. كاش، آخرین خاطره‌ای كه قبل از مرگ به یاد میارم، تو باشی...

ادامه مطلب  

336 . علایم پیری است آیا ؟  

 
نمی دونم دقیقا چه اتفاقی افتاده در بخش خاطره و حافظه ذهن من دقیقا از اول عید هی فلش بک می زنه به عقب به سالهای خیلی دور به کودکی هی خاطره یادم میاره قبلش اصلا اینجور نبودم الان اما خاطره ها خیلی پررنگ یادم میاد خاطره ها از رابطه من و مامانم خیلی تو ذهنم کم رنگ بود الان اما خیلی یادم میاد مخصوصا در ارتباط با دخترم از رابطه های پررنگ فامیلی که الان خیلی کم رنگ شده از خیلی چیزهای قدیمیحس می کنم این از علایم پیر شدن هستش پیرها برام ارزشمندتر شدن

ادامه مطلب  

با یاد تو ....  

 
خوب یادم هست اوایل آشنایی تو با من ، از غربت شهر جدیدت برایم می گفتی ، در جوابت خوب یادم هست گفتم در این شهر کلی خاطره دارم زادگاهم برایم گنجینه دوست داشتنی هایم هست ولی در ادامه تمام حرف هایم گفتم مابقی خاطره هایم را می خواهم با تو در شهر جدیدت بسازم ، حالا آن قدر خاطره دارم که دل کندن برای یک هفته آزار دهنده است بسیار دلبسته شهری شدم که با تو قدم برداشتم
کم تر از یک هفته می آیم که تمام خانه را پر از مهربانی کنیم و برای عمر مفید زندگی مان تلاش

ادامه مطلب  

نامه شماره ۳۴  

 
تاثیر بعضیا تووی زندگی آدم، بیشتر از یه اسمه، بیشتر از مدت حضورشونه. انقد زیاد كه یه روز به خودت میای و می‌بینی، همه‌ی فكر و ذكرت شده یه نفر!شاید اون یه نفر، هیچوقت نفهمه كه باعث چه تناقضی تووی زندگیت شده، اما تو می‌دونی كه اون، تنها دلیل تنهاییت بوده و تو، تووی همه‌ی تنهاییات به اون پناه بردی... آرزو دادی، خاطره گرفتی!آدما، با آرزوهاشون به دنیا میان،با خاطره‌هاشون می‌میرن.. كاش، آخرین خاطره‌ای كه قبل از مرگ به یاد میارم، تو باشی...

ادامه مطلب  

خاطره fateme خانم  

سلامِ دوباره✋✋این خاطره که میخوام بگم مربوط به مدرسه میشهما پارسال که آمادگی دفاعی داشتیم(خداروشکر امسال نداریم) کلا بدم میومد این درس رو بخونم از قضا (نمیدونم املاش درسته یانه

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1